تصویر شماره دو دوره ها تصویر شماره پنج مکتب سادگی بازاریابی و فروش ، بنیانگذار روح ا... هادوینیا تصویر شش
This is an example of a HTML caption with a link.
فرم ورود اعضا

کلمه عبور :


دل نوشته های روح اله هادوی نیا

امشب یکشنبه 1389/08/16 متأسفانه همسرم و فرزند کوچکم مریض احوال بودند پس از آنکه آنها را به دکتر بردم، به درخوست همسرم، ایشان را جهت استراحت به منزل مادر همسرم بردم در راه بازگشت، رادیو اتومبیل را باز کردم،اگر اشتباه نکنم مجری برنامه پشت صحنه رادیو آقای رضا رشیدپور می گفت امشب با کسی می خواهم مصاحبه کنم که برای خودش کسی است، آقای بازیگر، عزت سینمای ایران، آقای عزت الله انتظامی ، ایشان را به خاطر اکران فیلم مستند زندگی شان به همراه کارگردان فیلم به رادیو دعوت کرده بودند. مجری برنامه ایشان را عالیجناب خطاب می کرد، راستش را بخواهید ابتدا احساس کردم این القاب هم از آن دسته اغراق گویی در نزد هنرمندان است که معمولاَ در تعریف از یکدیگر مبالغه می کنند و گاهی نیز به تملق گویی می افتند. امًا وقتی که صحبتهای آقای انتظامی را گوش کردم متوجه شدم واقعاَ او برای خودش عالیجناب تمام عیار است. مجذوب سؤالات و جوابهای استاد انتظامی شده بودم که به منزل رسیدم امًا صحبتهای ایشان آنقدر شیرین بود که در پارکینگ منزل نزدیک 45 دقیقه داخل خودرو نشستم و مصاحبه ایشان را از رادیو گوش کردم.


 

نکات بسیار ارزشمندی را بیان کردند و در خلال صحبتهای ایشان نظرات مردم را که در مورد ایشان گفته بودند پخش می کردند. هر کسی چیزی می گفت یکی گفت، مهربان، یکی می گفت استاد، یکی می گفت نه تنها عزت سینمای ایران بلکه عزت ایران است.لحظه ای با خود اندیشیدم که اگر نظر مرا می پرسیدند چه جواب می دادم.

من چه جوابی می دادم؟ بی درنگ به ذهنم آمد که می گفتم : عزت الله انتظامی یعنی ریشه در اعماق یعنی اصالت یک ایرانی.

برای شما چند نکته از مصاحبه ایشان را بازگو می کنم.

برای اینکه اختصار رعایت شود به صورت سؤال و جواب می نویسم.

س: عالیجناب انتظامی چطور شد که فیلم زندگی نامه خودتان رابه این کارگردان دادید؟

ج : کارگردانهای زیادی با من صحبت کردند و پیشنهادهای مختلفی به من شد حتی یک بار به مدت یک ماه فیلم برداری شد امًا به دلم نچسبید و من پروژه را تعطیل کردم. چون دیدم این شیوه، مستند سازی نیست در واقع نوعی فیلم بازی کردن است و من هیچ علاقه ای نداشتم که زندگی نامه من به صورت فیلم ساخته شود بلکه دوست داشتم عین زندگی من باشد و از روی سناریو و برنامه از قبل طرح ریزی شده و تمرین شده نباشد.

س : استاد با وجود این همه کارگردان با تجربه و استخوان خورد کرده و علاقمند به ساخت فیلم زندگی نامه شما چطور این خانم جوان و کم تجربه را انتخاب کردید؟

ج : واقعیت این است که اغلب کسانی که به من پیشنهاد کردند، به نظرم رسید که به نوعی به دنبال درآمد هستند به همین خاطر من نیز قبول نمی کرد م امًا این خانم علیرغم اینکه 26 سال سن دارد. امًا بسیار علاقمند و با سواد است. شاید قریب ده سال است که ایشان از طریق نامه با من ارتباط دارند و گاهی ایشان را در تهران می دیدم تا اینکه به دوست خانوادگی ما تبدیل شد و یکبار به منزل ایشان رفتم دیدم تمام عکس ها و حتی ورقه های کتاب آقای بازیگر را تیکه تیکه کرده و به در و دیوار چسبانده است، خیلی تعجب کردم و البته خود من نیز د ردوره جوانی عکس هنر پیشه های معروف و مورد علاقه ام را به در و دیوار اتاقم چسبانده بودم و از طرفی این خانم را بسیار اهل مطالعه و دارای دیدگاهای نو و امروزی دیدم. و وقتی که به من چنین پیشنهادی کرد قبول کردم امًا گفتم فیلم را می سازیم اگر خوب نشد نباید پخش کنی و باید پروژه را تعطیل کنی، ایشان نیز پذیرفتند.

سؤال از کارگردان : خانم غزاله ... بفرمائید چطور شد که به استاد چنین پیشنهادی کردید؟

ج : واقعیت این است که من تمام کتابهای استاد را مطالعه کرده ام و تمام فیلم های ایشان را دیده ام و شخصیت ایشان برای من بسیا ر ارزشمند بود. راستش بخواهید نمی دانم چطور جرأت کردم چنین پیشنهادی به استاد بکنم. امًا این خواست خدا بود که به خودم جرأت دادم و استاد نیز پذیرفت.

مجری : من می دانم این اعتماد به نفس تو بود که باعث شد تا شما دست به چنین کار بزرگی بزنی.

استاد انتظامی : زمانیکه فیلم گاو را بازی می کردم یک هنر پیشه آمریکایی نیز با من هم بازی بود به نام هریسون. او به من پیشنهاد کرد تو بیا در غربت بمان و به ایران نرو من قول می دهم در سال 2 تا نقش به تو بدهم. من از او فرصت خواستم و فردا به او گفتم نه، گفت چرا؟ جواب دادم شما فوق اش در فیلم هایتان به من نقش قاتل یا طیاره دزد را بدهید در صورتی که من در ایران هر نقش را که دلم بخواهد بازی می کنم. در اینجا کسی مرا نمی شناسد امًا در ایران همه مرا می شناسند من نیز متعلق به ایران هستم و در اینجا هر چقدر هم بزرگ شوم نهایتاَ یک خارجی هستم .

س : عالیجناب انتظامی این عروسکی که با او حرف می زنید کیست ؟

این یک عروسک بزرگی است که در ژاپن در یک مراسمی دانشجویان ژاپنی و ایرانی مشترکاَ به من هدیه دادند. من نیز آنرا بغل کردم و آوردم ایران. نکته جالب اینکه در ژاپن با این عروسک غول پیکر هر جا می رفتم کسی به من نمی خندید امًا در ایران هر کسی می دید که من این عروسک را بغل کردم و با خودم حمل می کنم به من می خندیدند.

نکته ها:

استاد از اینکه امروزه در داخل اتوبوسها جوانها به پای خانمهای مسن بلند نمی شوند و صندلی شان را به آنان نمی دهند بسیار گله مند بود و از اینکه احترام به بزرگتر در فرهنگ کمتر شده بسیار ناراحت بود.

استاد از اینکه جوانهای تحصیلکرده و با استعدادی وارد عرصه هنر شده اند بسیار خوشحال بود و معتقد بود که باید به اینها فرصت عرض و اندام بدهند.

به نظر شما این خانم جوان 26 ساله چگونه توانسته است در بین همه کارگردانهای باسابقه و قدر قدرت دست به چنین کار بزرگی بزند و با 15 ورق دست نوشته ، استاد حساس و تیزبین و فهیم سینمای ایران را راضی کند؟

به نظر من این خانم به مدد کسب علم و علاقه ویژه به شخصیت استاد و داشتن عزت نفس و اعتماد به نفس به چنین امر مهمی دست زده است که نتیجه آن برای استاد راضی کننده شده است .

به امید اینکه تمامی جوانان ما مانند خانم غزال سلطانی با سلاح علم و عزت نفس و اعتماد به نفس دل خودشان را به دریا بزنند و برای ساختن وطن عزیزمان ایران تلاش کنند و همانند استاد انتظامی در عرصه های گوناگون مایه عزت و آبروی مملکت باشند. انشا الله...

تذکر:

استاد از اینکه بعضی ها در عکس گرفتن رعایت حال ایشان را نمی کنند کمی گله داشتند و البته متذکر شدند که من هرگز به کسی نه نمی گویم. استاد یک خاطر ه نیز تعریف کردند:

استاد : زمانیکه برای عمل پایم در بیمارستان بستری بودم، در اتاق بیمارستان خواب بودم یک نفر مرا صدا زد و از خواب بیدارم کرد و گفت آقای انتظامی یک لبخند بزن تا ما یک عکس با شما بگیریم . یا در فیلمی که 300 نفر سیاهی لشگر داشت و ساعت 2 شب فیلم برداری تمام میشد ابتدا می خواستند که عکس دسته جمعی بگیریم و سپس هر 300 نفر می خواستند که عکس تکی نیز بگیرند و چون من نمی توانم جواب نه بدهم در نتیجه کمی اذیت می شدم. به عروسی پسر برادرم نرفتم، از او پرسیدم که چند نفر دعوت هستند؟ گفت: 500 نفر گفتم نمی توانم بیایم چون همه می آیند دست بدهند در نتیجه من باید از جایم بلند شوم و چون پایم واریس دارد برایم سخت است اینکار را بکنم و اگر بلند نشوم نیز بی ادبی است و از طرفی همه 500 نفر می خواهند با من عکس تکی بگیرند. پس من به عروسی نرفتم. البته این مردم برای من بسیار ارزشمند هستند ولی خوب ما هم تا حدی کشش داریم.

عمرش با عزت و عاقبت اش به خیر باد.

ساعت 3:35 دقیقه نیمه شب